تبليغاتX
وبلاگ نسل آریایی
وبلاگ نسل آریایی
زیبا ترین مطالب اینترنتی در باره عشق و محبت از نوع آریایی





سلام دوستان عزیز ! از این که به وبلاگ من سر زدید ممنون . لطفا ً اگه تونستید یک نظر هم بدید . خیلی ممنون
منوي اصلي
             صفحه نخست
             ايميل به مدير
             طراح اين قالب
             انجمن وبلاگ
             وضعيت در ياهو



نويسنده


موضوعات



آرشيو وبلاگ

             فروردین 1387
             بهمن 1386


طراح قالب

گالري قالب وبلاگ




.: قسمت تبلیغات :.



 عید بر همگان مبارک از طرف پسر ایرونی به همه آریایی های عزیز

اشعـــــــــار بهاری



رسید یار و ندیدیم روی یار افسوس
گذشت روز و شب ما به انتظار افسوس
گذشت عمر گرانمایه در فراق دریغ
نصیب غیر شد آخر وصال یار افسوس
گریست عمری آخر ز بیوفائی چرخ
ندید روی تو را چشم اشکبار افسوس
خزان چو بگذرد از پی بهار می‌آید
خزان عمر ندارد ز پی بهار افسوس
به خاک هاتف مسکین گذشت و گفت آن شوخ
ازین جفاکش ناکام صد هزار افسوس

هاتف



دست قبا در جهان نافه گشای آمده است
بر سر هر سنگ باد غالیه‌سای آمده است
ابر مشعبد نهاد پیش طلسم بهار
هر سحر از هر شجر سحر نمای آمده است
لاله ز خون جگر در تپش آفتاب
سوخته دامن شده است لعل قبای آمده است
بلبل خوش نغمه زن هست بهار سخن
بین که عروس چمن جلوه نمای آمده است
فاخته در بزم باغ گوئی خاقانی است
در سر هر شاخسار شعر سرای آمده است

خاقانی



صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
زان پیشتر که عالم فانی شود خراب
ما را ز جام باده گلگون خراب کن
خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد
گر برگ عیش میطلبی ترک خواب کن
روزی که چرخ از گل ما کوزهها کند
زنهار کاسه سر ما پرشراب کن
ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم
با ما به جام باده صافی خطاب کن
کار صواب باده پرستیست حافظا
برخیز و عزم جزم به کار صواب کن

حافظ



آمدت نوروز و آمد جشن نوروزی فراز
کامگار کار گیتی تازه از سر گیر باز

منوچهری



خوشتر از عیش و صحبت و باغ و بهار چیست ؟
ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست ؟

حافظ



آتش رنگی که دارد این چمن بی دود نیست
آب میگردد به چشم شبنم از بوی بهار

بیدل


آدمی نیست که عاشق نشود فصل بهار
هر گیاهی که به نوروز نجنبد خطب است

سعدی



بهار آمد ز خويش و آشنا بيگانه خواهم شد
که گل بوی تو خواهد داد و من ديوانه خواهم شد



خوش بود باده‌ی گلرنگ در ایام بهار
خاصه در سیایه‌ی گلهای تر اندام بهار
بغنیمت شمر ایدوست اگر یافته‌ای
روی زیبا و می روشن و ایام بهار

دهلوی



چون بگیتی هر چه می‌آید روان خواهد گذشت
خرم آنکس کونکو نام از جهان خواهد گذشت
مهر جانی وبهاری کایدت خوش باش ازانک
چند بعد از تو بهار و مهر جان خواهد گذشت
خسرو بستان متاعی در دکان روزگار
کین بهار عمر ناگه رایگان خواهد گذشت

دهلوی



ستاره ریزی صبح بهار را دریاب
عرق فشانی آن گلعذار را دریاب
درون خانه خزان و بهار یکرنگ است
ز خویش خیمه برون زن، بهار را دریاب

صائب



نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد

حافظ



دی شد و بهمن گذشت فصل بهاران رسید
جلوه گلشن به باغ همچو نگاران رسید



بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه و بانگ پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک ميرسد اينک بهار
خوش بحال روزگار …
خوش بحال چشمه ها و دشتها
خوش بحال دانه ها و سبزه ها
خوش بحال غنچه های نيمه باز
خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز
خوش بحال جان لبريز از شراب
خوش بحال آفتاب …
ای دل من، گرچه در اين روزگار
جامهء رنگين نمی‌پوشی به كام
بادهء رنگين نمی‌نوشی ز جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می كه می‌بايد تهی است
ای دريغ از «تو» اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از «من» اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از «ما» اگر کامی نگيريم از بهار …
گر نکوبی شيشهء غم را به سنگ
هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ …

مشیری



مانده تا برف زمين آب شود.
مانده تا بسته شود اين همه نيلوفر وارونه چتر.
ناتمام است درخت.
زير برف است تمناي شنا كردن كاغذ در باد
و فروغ تر چشم حشرات
و طلوع سر غوك از افق درك حيات.
مانده تا سيني ما پر شود از صحبت سمبوسه و عيد.
در هوايي كه نه افزايش يك ساقه طنيني دارد
و نه آواز پري مي رسد از روزن منظومه برف
تشنه زمزمه ام.
مانده تا مرغ سرچينه هذياني اسفند صدا بردارد.
پس چه بايد بكنم
من كه در لخت ترين موسم بي چهچه سال
تشنه زمزمه ام؟
بهتر آن است كه برخيزيم
رنگ را بردارم
روي تنهايي خود نقشه مرغي بكشم.

سهراب سپهري



بوی گل نرگس؟
- نه،
که بوی خوش عيد است!
شو پنجره بگشا،
که نسيم است و نويد است.
رو خار غم از دل بکن، ای دوست،
که نوروز
هنگام درخشيدن گلهای اميد است.
بر لالهء از برف برون آمده بنگر،
چون روی تو، کز بوسه من سرخ و سپيد است.
با نقل و نبيدم نبود کار، که امروز
روی تو مرا عيد و لبت نقل و نبيد است.
گر با دل خونين، لب خندان بپسندی
با من بزن اين جام، که ايام، سعيد است!


فريدون مشيری



شاید این شکسته پاره ها
ذره ذره این ترانه ها
شاید بغض این
گلوی خسته ام
در این بهار
و روز نو
سر هفت سین
نگاه تو
تحویل شود


¤¤¤¤¤

آی گل پونه! نعناع پونه!
به صدایی که شنید، حلزون
از خانه خود آمد بیرون
به تماشای بهار!

نیما یوشیج



برفهای بی هنگام
در باور بهار آب می شوند،
شکوفه های زودرس،
قربانی هميشگی تب و تاب روزهای آخر زمستانند.
در کوچه،
انفجار ثانيه هاست.
مردم آمده اند،
تا زردی را با آتش
و شادی را
با بهار
قسمت کنند



پرنده گفت: « چه بویی، چه آفتابی، آه!
بهار آمده است
و من به جست و جوی جفت خویش خواهم رفت.»
( از شعر پرنده فقط یک پرنده بود- دفتر تولدی دیگر)



کاش چون پرتو خورشید بهار
سحر از پنجره می تابیدم
از پس پرده ی لرزان حریر
رنگ چشمان ترا می دیدم
( از شعر آرزو- دفتر دیوار)



سکوت چیست به جز حرف های ناگفته؟
من از گفتن می مانم، اما زبان گنجشگان
زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعت است
زبان گنجشگان یعنی: بهار، برگ، بهار
زبان گنجشگان یعنی: نسیم، عطر، نسیم
( از شعر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد- دفتر ایمان بیاوریم...)



تمام روز در آیینه گریه می کردم
بهار پنجره ام را
به وهم سبز درختان سپرده بود
( از شعر وهم سبز – دفتر تولدی دیگر)



دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت
ای دختر بهار حسد می برم به تو
عطر و گل و ترانه و سرمستی تو را
با هر چه طالبی به خدا می خرم ز تو
بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای
با ناز می گشود دو چشمان بسته را
می شست کاکلی به لب آب نقره فام
آن بال های نازک زیبای خسته را
خندید باغبان که سرانجام شد بهار
دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم
دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار
ای بس بهارها که بهاری نداشتم
(از شعر دختر و بهار- دفتر اسیر)



نمی توانستم، دیگر نمی توانستم
صدای پایم از انکار راه بر می خاست
و یاسم از صبوری روحم وسیع تر شده بود
و آن بهار، و آن وهم سبز رنگ
که بر دریچه گذر داشت، با دلم می گفت
« نگاه کن
تو هیچ گاه پیش نرفتی
تو فرو رفتی»
( از شعر وهم سبز- دفتر تولدی دیگر)



آن روز ها رفتند
آن روزهای عید
آن انتظار آفتاب و گل
آن رعشه های عطر
در اجتماع ساکت و محبوب نرگس های صحرایی
( از شعر آن روزها- دفتر تولدی دیگر)



زمستان گرچه اینجا لانه کرده
دلم بوی بهاری تازه می جوید
ولی هرگز نمی خواهم کسی من را خبر آرد
بهار تازه نزدیک است
من آن اندازه در قلب سیاهی زمستان مرگ را دیدم
تمام روزها را خط به خط بر شاخه صبرم کشیدم
آنقدر ماندم میان برف نومیدی
میان بی تفاوتهای بسیار چنین غربت سرایی سرد
که دیگر مژده دادن را دلم هرگز نمی جوید

دلم بوی بهاری تازه می جوید
میان هفت سین آشنایانم سکوتی بیشتر پیدا نخواهم کرد
سراغ از عشق بی اندازه دیگر نیست
و سهم قلب من آنجا نمی باشد
سراسر معنی بی مهر پوسیدن
سفره ها خالی ست از تفسیر روییدن
سال من هنوزم در به در دنبال پاسخ می رود
سلامم را که پاسخ میدهد از جنس تنهایی ؟

دلم بوی بهاری را تازه تنها میان برگ هایی تازه می خواهد
نه در صدسالگی های هنوز از مرگ خود لبریز
میان رستنی تازه
نه در پژمردگی های هنوز از خاطرات سرد خود سرشار
دلم بوی بهاری تازه را در جای جای خانه می خواهد
نه در پس کوچه هایی که نشان از گم شدن دارند
برای رستنی تازه
نه در انبوه ماندن ها...

بیژن داوری دولت آبادی



من آن درخت زمستانی ، بر آستان بهارانم
که جز به طعنه نمی خندد ،‌ شکوفه بر تن عریانم
ز نوشخند سحرگاهان ،‌ خبر چگونه توانم داشت
منی که در شب بی پایان ، گواه گریه ی بارانم
شکوه سبز بهاران را ،‌ برین کرانه نخواهم دید
که رنگ زرد خزان دارد ، همیشه خاطر ویرانم
چنان ز خشم خداوندی ،‌ سرای کودکی ام لرزید
که خک خفته مبدل شد ، به گاهواره ی جنبانم
درین دیار غریب ای دل ،‌ نشان ره ز چه کس پرسم ؟
که همچو برگ زمین خورده ، اسیر پنجه ی طوفانم
میان نیک و بد ایام ، تفاوتی نتوانم یافت
که روز من به شبم ماند ،‌بهار من به زمستانم
نه آرزوی سفر دارد ، نه اشتیاق خطر کردن ،‌
دلی که می تپد از وحشت ، در اندرون پریشانم
غلام همت خورشیدم ، که چون دریچه فرو بندد
نه از هراس من اندیشد ، نه از سیاهی زندانم
کجاست باد سحرگاهان ،‌ که در صفای پس از باران
کند به یاد تو ، ای ایران ! به بوی خک تو مهمانم

نادر نادرپور



آمد بهار خرم با رنگ و بوي طيب
با صد هزار زينت و آرايش عجيب
شايد كه مرد پير بدين گه جوان شود
گيتي بديل يافت شباب از پي مشيب
چرخ بزرگوار يكي لشگري بكرد
لشگرش ابر تيره و باد صبا نقيب
نقاط برق روشن و تندرش طبل زن
ديدم هزار خيل و نديدم چنين مهيب
آن ابر بين كه گريد چون مرد سوگوار
و آن رعد بين كه نالد چون عاشق كثيب
خورشيد ز ابر تيره دهد روي گاه گاه
چونان حصاريي كه گذر دارد از رقيب
يك چند روزگار جهان دردمند بود
به شد كه يافت بوي سمن را دواي طيب
باران مشك بوي بباريد نو بنو
وز برف بركشيد يكي حله قصيب
گنجي كه برف پيش همي داشت گل گرفت
هر جو يكي كه خشك همي بود شد رطيب
لاله ميان كشت درخشد همي ز دور
چون پنجه عروس به حنا شده خضيب
بلبل همي بخواند در شاخسار بيد
سار از درخت سرو مر او را شده مجيب
صلصل بسر و بن بر با نغمه كهن
بلبل به شاخ گل بر بالحنك غريب
اكنون خوريد باده و اكنون زييد شاد
كه اكنون برد نصيب حبيب از بر حبيب

از رودکی سمرقندی


برافكند اي صنم ابر بهشتي
زمين را خلعت ارديبهشتي
بهشت عدن را گلزارماند
درخت آراسته حور بهشتي
جهان طاوس گونه گشت ديدار
به جايي نرمي و جايي درشتي
زمين برسان خون آلوده ديبا
هوا برسان نيل اندوده مشتي
بدان ماند كه گويي از مي و مشك
مثال دوست بر صحرا نبشي
زگل بوي گلاب آيد ازآن سان
كه پنداري گل اندر گل سرشتي
به طعم نوش گشته چشمه آب
به رنگ ديده آهوي دشتي
چنان گردد جهان هزمان كه گويي
پلنگ آهو نگيرد جز به كشتي
بتي بايد كنون خورشيد چهره
مهي كو دارد از خورشيد پشتي
بتي رخسار او همرنگ ياقوت
م‍ئي برگونه جامه كنشتي
دقيقي چارخصلت برگزيدست
به گيتي در زخوبيها و زشتي
لب بيجاده رنگ و ناله چنگ
مي چون زنگ و كيش زرد هشتی
دقيقي مروزي(طوسي)


برآمد باد صبح و بوي نوروز
به کام دوستان و بخت پيروز
مبارک بادت اين سال و همه سال
همايون بادت اين روز و همه روز
چو آتش در درخت افکند گلنار
دگر منقل منه آتش ميفروز
چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست
حسدگو دشمنان را ديده بردوز
بهاري خرمست اي گل کجايي
که بيني بلبلان را ناله و سوز
جهان بي ما بسي بودست و باشد
برادر جز نکونامي ميندوز
نکويي کن که دولت بيني از بخت
مبر فرمان بدگوي بدآموز
منه دل بر سراي عمر سعدي
که بر گنبد نخواهد ماند اين کوز
دريغا عيش اگر مرگش نبودي
دريغ آهو اگر بگذاشتي يوز

سعدی



باد نوروزي همي در بوستان بتگر شود
تا زصنعش هر درختي لعبتي ديگر شود
باغ همچون كلبه بزاز پرديبا شود
راغ همچون طبله عطار پرعنبر شود
روي بند هر زميني حله چيني شود
گوشوار هر درختي رشته گوهر شود
چون حجابي لعبتان خورشيد را بيني به ناز
گه برون آيد زميغ و گه به ميغ اندر شود
افسر سيمين فرو گيرد زسر كوه بلند
بازمينا چشم و زيبا روي و مشكين سر شود

عنصری



بهار آمد بهار آمد بهار خوش عذار آمد
خوش و سرسبز شد عالم اوان لاله زار آمد
ز سوسن بشنو اي ريحان که سوسن صد زبان دارد
به دشت آب و گل بنگر که پرنقش و نگار آمد
گل از نسرين همي‌پرسد که چون بودي در اين غربت
همي‌گويد خوشم زيرا خوشي‌ها زان ديار آمد
سمن با سرو مي‌گويد که مستانه همي‌رقصي
به گوشش سرو مي‌گويد که يار بردبار آمد
بنفشه پيش نيلوفر درآمد که مبارک باد
که زردي رفت و خشکي رفت و عمر پايدار آمد
همي‌زد چشمک آن نرگس به سوي گل که خنداني
بدو گفتا که خندانم که يار اندر کنار آمد
صنوبر گفت راه سخت آسان شد به فضل حق
که هر برگي به ره بري چو تيغ آبدار آمد
ز ترکستان آن دنيا بنه ترکان زيبارو
به هندستان آب و گل به امر شهريار آمد
ببين کان لکلک گويا برآمد بر سر منبر
که اي ياران آن کاره صلا که وقت کار آمد

مولانا جلال الدين



برخیز که می‌رود زمستان
بگشای در سرای بستان
نارنج و بنفشه بر طبق نه
منقل بگذار در شبستان
وین پرده بگوی تا به یک بار
زحمت ببرد ز پیش ایوان
برخیز که باد صبح نوروز
در باغچه می‌کند گل افشان
خاموشی بلبلان مشتاق
در موسم گل ندارد امکان
آواز دهل نهان نماند
در زیر گلیم و عشق پنهان
بوی گل بامداد نوروز
و آواز خوش هزاردستان
بس جامه فروختست و دستار
بس خانه که سوختست و دکان

آنک سر دشمنان و سندان
چشمی که به دوست برکند دوست
بر هم ننهد ز تیرباران
سعدی چو به میوه می‌رسد دست
سهلست جفای بوستانبان

سعدی



ز کوى يار مي آيد نسيم باد نوروزى
از اين باد ار مدد خواهى چراغ دل برافروزى
چو گل گر خرده اى دارى خدا را صرف عشرت کن
که قارون را غلط ها داد سوداى زراندوزى
ز جام گل دگر بلبل چنان مست مى لعل است
که زد بر چرخ فيروزه صفير تخت فيروزى
به صحرا رو که از دامن غبار غم بيفشانى
به گلزار آى کز بلبل غزل گفتن بياموزى
چو امکان خلود اى دل در اين فيروزه ايوان نيست
مجال عيش فرصت دان به فيروزى و بهروزى
طريق کام بخشى چيست ترک کام خود کردن
کلاه سرورى آن است کز اين ترک بردوزى
سخن در پرده مي گويم چو گل از غنچه بيرون آى
که بيش از پنج روزى نيست حکم مير نوروزى
ندانم نوحه قمرى به طرف جويباران چيست
مگر او نيز همچون من غمى دارد شبانروزى
مي اى دارم چو جان صافى و صوفى مي کند عيبش
خدايا هيچ عاقل را مبادا بخت بد روزى
جدا شد يار شيرينت کنون تنها نشين اى شمع
که حکم آسمان اين است اگر سازى و گر سوزى
به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم
بيا ساقى که جاهل را هنيتر مي رسد روزى
مى اندر مجلس آصف به نوروز جلالى نوش
که بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزى
نه حافظ مي کند تنها دعاى خواجه تورانشاه
ز مدح آصفى خواهد جهان عيدى و نوروزى
جنابش پارسايان راست محراب دل و ديده
جبينش صبح خيزان راست روز فتح و فيروزى

حافظ



باد بهاری وزید، از طرف مرغزار
باز به گردون رسید، ناله‌ی هر مرغ‌زار
سرو شد افراخته، کار چمن ساخته
نعره زنان فاخته، بر سر بید و چنار
گل به چمن در برست، ماه مگر یا خورست
سرو به رقص اندرست، بر طرف جویبار
شاخ که با میوه‌هاست، سنگ به پا می‌خورد
بید مگر فارغست، از ستم نابکار
شیوه‌ی نرگس ببین، نزد بنفشه نشین
سوسن رعنا گزین، زرد شقایق ببار
خیز و غنیمت شمار، جنبش باد ربیع
ناله‌ی موزون مرغ، بوی خوش لاله‌زار
هر گل و برگی که هست، یاد خدا می‌کند
بلبل و قمری چه خواند، یاد خداوندگار
برگ درختان سبز، پیش خداوند هوش
هر ورقی دفتریست، معرفت کردگار
وقت بهارست خیز، تا به تماشا رویم
تکیه بر ایام نیست، تا دگر آید بهار
بلبل دستان بخوان، مرغ خوش الحان بدان
طوطی شکرفشان، نقل به مجلس بیار
بر طرف کوه و دشت، روز طوافست و گشت
وقت بهاران گذشت، گفته‌ی سعدی سعدی بیار

سعدی

بهارم دخترم از خواب برخيز
شكرخندي بزن شوري برانگيز
گل اقبال من اي غنچه ناز
بهار آمد تو هم با او بياميز

فريدون مشيري
رقص اين چلچله ها اين همه آواز و نوا
همه گويند كه از راه رسيدست بهار

كاروان گل و زيبائي و شادي در راه
سخت در جلگه پر برف رسيدست بهار

عشق و شادابي و نورو نفس و شور و اميد
همه را بهر تو بر دوش كشيدست بهار

ارمغاني است كه هر سال به ايثار و نگار
مهربانانه سر راه تو چيدست بهار

بيد بن غرق جوانه است و به رقص آمده است
از در بام و هوا بس كه شنيدست بهار

خيز و آغوش در آغوش لطيفش بگشاي
روح هستيست كه جانبخش وزيده است بهار

چشم بيدار بر اين تلخي ايام ببند
خوابهائي شكرين بهر تو ديدست بهار

فريدون مشيري
 

 
نويسنده : مجتبی غلامپور   | تاریخ : جمعه دوم فروردین 1387

 

عشق

به شهر عشق نمیرم بی تو هرگز ، نشم عاشق نمیرم بی تو هرگز غروب بی کسی ها مونسم شد ، ببین بی تو چه پیرم ، بی تو هرگز نیای روزی که رو لب باشه آهی نه عشق باشه ، نه از من یک نگاهی نیای روزی ببینی از غم تو ، نمونده بر سرم موی سیاهی میدونم که تو عاشق پرستی ، به رو من چرا درها رو بستی نمیگیری سراغی از دل من ، چرا کوه امیدمو شکستی نه یک لبخند ، نه حرفی تازه دارم ، تو رفتی جز خدا ، چیزی ندارم نیاد روزی ببینم بیقرارم ، به آهی پر ز غم عزم دیارم

 

گويند لحظه ايست روييدن عشق آن لحظه هزار بار تقديم تو باد

 

 

 

 

به یاد عشق


 
نويسنده : مجتبی غلامپور   | تاریخ : جمعه بیست و ششم بهمن 1386

 والنتایین مبارک

Ta ra neh ha


 
نويسنده : مجتبی غلامپور   | تاریخ : جمعه بیست و ششم بهمن 1386

 

  ياد من باشد تنها هستم  

 نمايش تصوير در وضيعت عادي

 به زبان يوناني :           S'ayapo philo Su

به زبان روسي :           Ya vas liubli

به زبان پرتقالي :          Amo - te

به زبان فارسي :           Dooset Daram

به زبان آلماني :            Ich liebe dich

به زبان اسپانيايي :        Te quiero

به زبان سوئدي :           Jag a Iskan dig

به زبان هندي :             Mai tujhe pyaar kartha ho

به زبان فرانسه :           Je t'aime

به زبان ارمني :             Jiroum em kez

به زبان انگليسي :          I Love You

به زبان ترکي :              Seni seviyo rum

به زبان دانمارکي :          Jeg elsker dig

به زبان چيني :              Mi tuzya var ruem karata

به زبان سوئيسي :          Cha'ha di ga''rn

به زبان برزيلي :           Eu te arno

به زبان هلندي :        Ik hou van jou   

به زبان عربي :             Ohebbak

نمي دونم ديگه به چه زبوني بگم دوستت دارم

http:/tina-love/.blogfa.com/http://tina-love.blogfa.com/http://tina-love.blogfa.com/http://tina-love.blogfa.com/http://tina-love.blogfa.com/http://tina-love.blogfa.com/


 
نويسنده : مجتبی غلامپور   | تاریخ : جمعه بیست و ششم بهمن 1386

 

نمايش تصوير در وضيعت عاديبا تشکر از نظرات شما دوستان عزیزنمايش تصوير در وضيعت عادي
تقدیم به همه عشاق عالم
نمايش تصوير در وضيعت عادي

   بنام خدایی یاس

هنگامی که اندوه من به دنیا امد

 

 

هنگامی که اندوه من به دنیا امد از او پرستاری کردم و

 

 با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم


اندوه من مانند همه چیزهای زنده بالا گرفت و نیرومند و

 

 زیبا شد و سرشار از شادی های شگرف


من و اندوهم به یکدیگر مهر می ورزیم و جهان گرداگردمان را

 

هم دوست می داشتیم زیرا که اندوه دل مهربانی داشت


و دل من از اندوه مهربان شده بود هرگاه من واندوهم با هم سخن

 

می گفتیم روزهامان پرواز می کردند و شب هامان آکنده از رویا بودند

 
زیرا که اندوه زبان گویایی داشت و زبان من هم از اندوه گویا شده بود

 

هرگاه من و اندوهم با هم آواز می خواندیم

 

همسایگان ما کنار پنجره هاشان می نشستند و گوش می دادند


زیرا که آوازهای ما مانند دریا ژرف بود و اهنگ هامان پر از یادهای

 

شگفت هرگاه من و اندوهم با هم راه می رفتیم مردمان مارا با

 

چشمان مهربان می نگریستند و با کلمات بسیار شیرین با

 

هم نجوامی کردند بودند کسانی که از دیدن ما غبطه می خوردند

 

زیرا که اندوه چیز گرانمایه ای بود و من از داشتن او سرافراز بودم

ولی اندوه من مرد چنان که همه چیزهایی زنده می میرند و

 

من تنها مانده ام که باخود سخن بگویم و با خود بیندیشم

اکنون هرگاه سخن می گویم سخنانم به گوشم سنگین می آیند

 

هرگاه آواز می خوانم همسایگانم برای شنیدن نمی آیند .

هرگاه هم در کوچه راه می روم کسی به من نگاه نمی کند.

 

فقط در خواب صداهایی می شنوم که با دلسوزی می گویندببینید

 

این خفته همان کسی ست که اندوهش مرده است


جبران خلیل جبران

نمايش تصوير در وضيعت عادي


 
نويسنده : مجتبی غلامپور   | تاریخ : جمعه بیست و ششم بهمن 1386

 خداحافظ

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن

خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه
لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه
يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند

يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند
تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو
خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم
نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني
تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني

تو اين روياي سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم
خداحافظ گل پونه . كه باروني نمي توني
...طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه خداحافظ .....!

 

loo3-8.jpg

خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگين، به ياد اون همه ترديد
به ياد آسمونی که منو از چشم تو ميديد
اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده اس
نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اينکه نبندی دل به رؤيا ها
بدونی بی تو و با تو، همينه رسم اين دنيا
خداحافظ خداحافظ
همين حالا
خداحافظ

 قلب من


 
نويسنده : مجتبی غلامپور   | تاریخ : پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386

 با عرض سلام تقدیم به هم عشاق عالم

من اگر روح پريشان دارم
من اگر غصه هزاران دارم
گله از بازي دوران دارم
دل گريان،لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
در غمستان نفسگير، اگر
نفسم ميگيرد
آرزو در دل من
متولد نشده، مي ميرد
يا اگر دست زمان درازاي هر نفس
جان مرا ميگيرد
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
من اگر پشت خودم پنهانم
من اگر خسته ترين انسانم
به وفاي همه بي ايمانم
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم

وباگ جوان آریای کلید خورد


 
نويسنده : مجتبی غلامپور   | تاریخ : پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386

 لينك باكس

 
            جستجو



در كل اينترنت
در اين سايت


خبرنامه


كد خبرنامه را اينجا قرار دهيد

نظرسنجي

كد نظرسنجي را اينجا قرار دهيد

آمار سايت


            كل بازديد ها :


گالري حرفه اي قالب وبلاگ
سایت آموزشی و تفریحی

عید بر همگان مبارک از طرف پسر ایرونی به همه آریایی های عزیز

والنتایین مبارک


خداحافظ
با عرض سلام تقدیم به هم عشاق عالم

گالري حرفه اي قالب وبلاگ
سایت آموزشی و تفریحی

آرشيو لينكدوني